داستانهای جالب

 بالاترین آرزویم برایت این است :


حاجت دلت با حکمت خدایت یکی باشد . . .

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 0:37 توسط مریم |

علی(ع) مولای ما و شاه دین است.........

شفیع امت و حبل المتین است

به او ایمانم از روی یقین است

نگاه من به دنیا اینچنین است:


"تمام لذت عمرم همین است.......

.....که مولایم امیرالمومنین است".......

نوشته شده در جمعه دهم مهر ۱۳۹۴ساعت 13:39 توسط مریم |

لوئیز رفدفن، زنی بود با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی غم آلود وارد خواربار فروشی

محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد.


به نرمی گفت: شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش

بچه شان بی غذا مانده اند.


جان لانگ هاوس، صاحب مغازه،

با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.


زن نیازمند در حالی که اصرار می کرد گفت:

آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را پرداخت می کنم.

جان گفت نسیه نمیدهم.


مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و به گفت و گوی بین آنها گوش می کرد،

به مغازه دار گفت: ببین این خانم چه میخواهد،

من پرداخت می کنم.


خواربار فروش گفت : لازم نیست خودم میدهم، لیست خریدت کو؟


لوئیز گفت: اینجاست.صاحب مغازه گفت:

لیستت را بگذار روی ترازو و به اندازه وزنش هر چه میخواهی ببر!


لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی

در آورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت.


همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت!خواربار فروش باورش نمی شد.


لوئیز از سر رضایت خندید .!


مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی دیگر ترازو کرد و کفه ی ترازو برابر

نشد! آنقدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.در این وقت، خواروبار فروش با تعجب و

دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است!


کاغذ لیست خرید نبود! دعای زن بود که نوشته بود:

ای خدای عزیزم! تو از نیاز من با خبری، آن را برآورده کن.

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر ۱۳۹۴ساعت 0:59 توسط مریم |

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر ۱۳۹۴ساعت 3:34 توسط مریم |

حسنک کجایی،تصمیم کبری،...کجایند؟


گاو ماما میکرد


گوسفند بع بع میکرد!


سگ واق واق میکرد


و همه با هم فریاد میزدند : حسنک کجایی ؟


شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود .


حسنک مدت زیادی است به خانه نمی آید


او به شهر رفته است و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن میکند


او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات


جلوی آینه به موهای خود ژل میزند


موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست


چون او به موهای خود گلت میزند


دیروز که حسنک با کبری چت می کرد


کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است


کبری تصمیم گرفته حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند


چون او با پتروس چت میکرد


پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت میکرد .


پتروس دید که سد سوراخ شده


اما انگشت او درد میکرد چون زیاد چت کرده بود


او نمی دانست که سد تا چند لحظه دیگر می شکند .


پتروس در حال چت کردن غرق شد


برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود


اما کوه روی ریل ریزش کرده بود


ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت


ریزعلی سردش بود و دلش نمیخواست لباسش را درآورد.


ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت


قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد.


کبری و مسافران قطار مردند.


اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت


خانه مثل همیشه سوت و کور بود .


الان چند سالی است کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد


او حتی مهمان خوانده هم ندارد


او حوصله مهمان ندارد .


او پول ندارد تا شکم مهمانها را سیر کند.


او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد


او آخرین بار که گوشت قرمز خرید


چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت


اما او از چوپان دروغگو گِله ندارد


چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد .

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر ۱۳۹۴ساعت 2:39 توسط مریم |

وقتی برف میبارد...

 

پولدار که باشی برف بهانه ای میشود برای لباس نو خریدن،

 

با دوستان به اسکی رفتن، تفریح کردن ولذت بردن...

 

اما خدانکند فقیر باشی وبرف ببارد از بیکار شدن پدر کارگرت بگیر تا غم

 

پاره بودن کفش هایت وچکه کردن سقف خانه ات...

 

خدایا چرا باید پول تعیین کند برف نعمت است یا عذاب؟!

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر ۱۳۹۴ساعت 2:27 توسط مریم |

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر ۱۳۹۴ساعت 16:33 توسط مریم |


آرام از صخره ها بالا رفت و وقتی به نوک صخره رسید سرش را به سمت آسمان بلند کرد

و فریاد زد:


- خدایا!!! می شنوی صدایم رو؟ من رو می بینی؟


آسمان پر از ابر، برقی زد و غرید!


- چرا می گی نه؟ مگه تو خدا نیستی؟ مگه همیشه نمی گی با بنده هاتی و ما رو

می بینی؟ حالا که ازت می پرسم می گی نه؟؟؟


ناامید، خسته و از همه جا بریده، خود را از آن بالا پرت کرد پایین، تا زندگی ای را که خدا

به او هدیه کرده بود از بین ببرد!


آن طرف تر، در فاصله ای نه چندان دور، فردی دیگر از صخره های کوه سر به فلک کشیده

بالا رفت و وقتی به نوک صخره ها رسید، سرش را به سمت آسمان بلند کرد و فریاد زد:


- خدایا!!! می شنوی صدایم رو؟ من رو می بینی؟


آسمان پر از ابر برقی زد و غرید! چشم های مرد از خنده و شادی برقی زد و گفت:


- می دونستم که به یادمی! این عکس رو هم واسه همین گرفتی، مگه نه؟

می خوای همیشه به یادم باشی؟!!


و خوشحال از بالای کوه پایین آمد تا زندگی ای را که

خدا به او هدیه داده بود، ادامه دهد.

نوشته شده در شنبه چهارم مهر ۱۳۹۴ساعت 1:14 توسط مریم |

یک سوسک غمگین به خدا گفت : کسی دوستم ندارد .

می دانی که چه قدر سخت است ،

این که کسی دوستت نداشته باشد ؟


تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی 

حتی تو هم بدون دوست داشتن …

خدا هیچ نگفت . گفت : به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است .


چشم ها را آزار می دهم . دنیا را کثیف می کنم .

آدم هایت از من می ترسند . مرا می کشند .

برای این که زشتم . زشتی جرم من است .


خدا هیچ نگفت . گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست .

مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدک ها . مال من نیست .


خدا گفت : چرا ، مال تو هم هست . خدا گفت :

دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندانی نیست .


اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن

" تو " کاری دشوار است . دوست داشتن ، کاری ست آموختنی و همه کس ،

رنج آموختن را نمی برد .

ببخش ، کسی را که تو را دوست ندارد ، زیرا که هنوز مومن نیست ،

زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته ،


او ابتدای راه است . مومن دوست می دارد .

همه را دوست می دارد . زیرا همه از من است و من زیبایم ،

چشم های مومن جز زیبا نمی بیند . زشتی در چشم هاست .


در این دایره ، هر چه که هست ، نیکوست .

آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود .


شیطان مسئول فاصله هاست .

حالا قشنگ کوچکم ! نزدیک تر بیا و غمگین نباش .

قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست .

نوشته شده در شنبه چهارم مهر ۱۳۹۴ساعت 1:13 توسط مریم |

اعضای قبیله سرخ پوست از رییس جدید می پرسن

: «آیا زمستان سختی در پیش است؟»


رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت،

جواب میده «برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید»

بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه:

«آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»


پاسخ: «اینطور به نظر میاد»، پس رییس به مردان

 

قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنند

 

و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه:

 

«شما نظر قبلی تون رو تایید می کنید؟»


پاسخ: «صد در صد»، رییس به همه افراد قبیله دستور میده

 

که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند.

 

بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه:

 

«آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟»


پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!


رییس: «از کجا می دونید؟»


پاسخ: «چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن!

 

نوشته شده در شنبه چهارم مهر ۱۳۹۴ساعت 1:9 توسط مریم |


آخرين مطالب
» خوش آمدید
» یاعلی
» خدای مهربون
» تقدیم به شما
» آن روزها
» برف
» پاییز فصل زیبا
» عکس یادگاری
» زیبایی
» هواشناسی وسرخ پوست

Design By : idealweb
قدرت گرفته از : blogfa