داستانهای جالب ♫☺♥

داستانهای جالب ♫☺♥

مریم
داستانهای جالب ♫☺♥

با مرام

دریا آن نیست که پر از گوهر باشد ،

 

 دریا وجود توست که پر از معرفت است. .......

 

 



تاريخ : پنجشنبه هفدهم بهمن 1392 | 0:37 | نویسنده : مریم |

دوستی

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!


پرسیدند : چه می کنی ؟
 

پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست  
 
 
و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی  

 آتش می ریزم !

گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی  
 
که تو می آوری بسیار زیاد 
 
 
است ! و این آب فایده ای ندارد!
 

گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، 
 
 اما
آن هنگام که خداوند می پرسد :  
 
 
زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه 
 
کردی؟
 

پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد!
 

دوستی نه در ازدحام روز گم می شود نه  
 
 
در سکوت شب ، اگر گم شد هرچه هست دوستی نیست...


تاريخ : دوشنبه سوم آذر 1393 | 2:36 | نویسنده : مریم |

مناجات

خدای متعال میفرماید:

اگر بنده ای از بندگانم دلبسته ام شود،یادم را برایش لذت بخش میکنم.در این صورت او عاشقم میشود و من هم عاشقش.

آنگاه فاصله ها و پرده های میان ما را کنار میزنم و راهنمایش میشوم.به گونه ای که اگر همه ی مردم او را فراموش کنند،من هرگز او را از یاد نخواهم برد....

گاهی شنیده ام که ز من یاد میکنی


آیا منم که میگذرم در خیال تو؟؟؟


باید باور داشته باشی که وقتی با خدا خلوت کردی خدا تو را با اسم صدات میکنه...ولی تو نمیشنوی...

تو میدانی فخر خدا یعنی چه؟

یعنی وقتی در دل شب که همه خوابند با خدایت خلوت میکنی،خداوند ملائکش را جمع میکند و نزد آنها میگوید بنده ی مرا نگاه کنید که چگونه در حالی که همه خوابیده اند از جای خود برخاسته و دارد دردهایش را با من درمیان میگذارد....!

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی..........



تاريخ : دوشنبه سوم آذر 1393 | 2:27 | نویسنده : مریم |

واقعاکه

میدونی چی بیشتر از همه آدمو داغون میکنه؟ 


 اینکه هر کاری در توانت هست  

 

براش انجام بدی بعد برگرده بگه:  

 

مگه من ازت خواستم…



تاريخ : دوشنبه سوم آذر 1393 | 2:20 | نویسنده : مریم |

خیانت

دیشب با دوستم رفته بودم رستوان،  

 

روبروی تخت ما یه دختر و پسر نشسته بودن 

 

 که پسره پشتش به تخت ما بود، 

 

 معلوم بود باهم دوست هستن،  

 

اتفاقی چشمم به چشمه دختره افتاد، 

 

 قشنگ معلوم بود پسره عاشقه دخترست،  

 

دختره شروع کرد به آمار دادن،  

 

سرمو انداختم پایین،  

 دفعه بعدی تحریک شدم با نگاه بازی کردیم.


خلاصه یه کاغذ برداشتمو به دختره علامت دادم، 

 

 با نگاهش قبول کرد، بلند شدن، پسره جلو رفت  

 

که حساب کنه دختره به تخت ما رسید دستشو 

 

 دراز کرد کاغذ رو گرفت.
 

 

براش نوشته بودم… 

 

 “خیـلی پستی”



تاريخ : دوشنبه سوم آذر 1393 | 2:19 | نویسنده : مریم |

محرم

یک بار دیگر محرم آمد..


امیدوارم که این ماه بوی ناب حسینی بدهد..


همان بوی عزاداری بچگی هایم را..


امیدوارم که امسال نباشند و نبینیم..


ریا کاران حسینی را..


تبل زنای چشمک زن را..


پسرهای شماره بدست را..


علم کش های خود نما را..


مداح های شکم پر مست را..


و قمه زنهایی که خونشان به زمین میریزد


اما یکبار هم در عمرشان خون اهدا نکردند..


به امید ماهی سراسر حسینی..


السلام علیک یا ثار الله



تاريخ : جمعه نهم آبان 1393 | 3:1 | نویسنده : مریم |

عشق حسین

پیر مردی را گفتند:زندگی به چند بخش است؟*

 


گفت:کودکی و پیری


گفتند: پس جوانـــــــــــــــــــــــــی چه؟؟؟


گفت:جوانـــــــــــــیم فدای حسین است

 



تاريخ : جمعه نهم آبان 1393 | 3:0 | نویسنده : مریم |

یا امام حسین

این دل تنگم غصه ها دارد گویا میل کربلا دارد


ای خدا ما را کربلایی کن

بعد از آن با ما هرچه خواهی کن


کربلا کربلا کربلا...



تاريخ : جمعه نهم آبان 1393 | 2:46 | نویسنده : مریم |

سوال آزمون استخدامی: پزشک ، پیرزن و همسر رویاها

یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت .

 

 بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت .

پرسش این بود : شما در یک شب طوفانی در

 

 حال رانندگی هستید . از جلوي یک ایستگاه اتوبوس

میگذرید . سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند ،

 

یک پیرزن که در حال مرگ است . یک پزشک که

قبلاً جان شما را نجات داده است . یک خانم یا

 

 آقا که در رویا هایتان خیال ازدواج با او را دارید . شما می

 

توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید .

 

کدام را انتخاب خواهید کرد ؟ دلیل خود را شرح دهید .

پیش از اینکه ادامه حکایت را بخوانید شما نیز کمی فکر کنید!

 

 قاعدتاً این آزمون نمی تواند نوعی تست

شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد :

 

پیرزن در حال مرگ است ، شما باید ابتدا او را نجات

دهید . هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد .

 

شما باید پزشک را سوار کنید ، زیرا قبلاً جان

شما را نجات داده است و این فرصتی است که

 

می توانید جبران کنید . اما شاید هم بتوانید بعداً جبران

کنید . شما باید شخص مورد علاقه تان را سوار کنید ،

 

زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است

هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید .

 

 از دویست نفري که در این آزمون شرکت کردند ،

 

شخصی که

استخدام شد دلیلی براي پاسخ خود نداد .

 

او نوشته بود : سوئیچ ماشین را به پزشک می دهم تا پیرزن را

به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویا هایم منتظر اتوبوس می مانیم .

 



تاريخ : سه شنبه ششم آبان 1393 | 1:53 | نویسنده : مریم |

ماهی گیر و تابه

دو مرد در کنار دریاچه اي مشغول ماهیگیري بودند .

 

یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهري بود اما دیگري

ماهیگیري نمی دانست .هر بار که مرد با تجربه

 

یک ماهی بزرگ می گرفت ، آن را در ظرف یخی که در کنار

 

 

دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ،

 

 اما دیگري به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آنرا به دریا

پرتاب می کرد .ماهیگیر با تجربه از اینکه می دید

 

آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسیار متعجب

بود . لذا پس از مدتی از او پرسید : - چرا ماهی هاي

 

به این بزرگی را به دریا پرت می کنی ؟ مرد

جواب داد : آخر تابه من کوچک است! گاهی ما نیز

 

 همانند همان مرد ، شانس هاي بزرگ ، شغل هاي

بزرگ ، رویاهاي بزرگ و فرصت هاي بزرگی را

 

 که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنیم! چرا؟!

 



تاريخ : سه شنبه ششم آبان 1393 | 1:49 | نویسنده : مریم |

یا حسین

عالم همه محو گل رخسار حسين است ،

 

 ذرات جهان درعجب از كار حسين است .

 

داني كه چرا خانه ي حق گشته سيه پوش ،

 

 يعني كه خداي تو عزادار حسين است



تاريخ : یکشنبه چهارم آبان 1393 | 1:7 | نویسنده : مریم |

خدا و کودك

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:


می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید,

 

اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم


براي زندگی به آنجا بروم؟


خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاري از فرشتگان,

 

من یکی را براي تو در نظر گرفته ام, او از تو نگهداري
خواهد کرد


اما کودك هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه,

 

گفت : اما اینجا در بهشت, من هیچ کاري جز


خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها براي شادي من کافی هستند.


خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند

 

و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس


خواهی کرد و شاد خواهی بود


کودك ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم

مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟...


خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو,

 

زیباترین و شیرینترین واژه هایی را که ممکن است بشنوي در


گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري

به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.


کودك با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ,چه کنم؟


اما خدا براي این سوال هم پاسخی داشت:

فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد


می دهد که چگونه دعا کنی.


کودك سرش را برگرداند و پرسید:

 

شنیده ام که در زمین انسان هاي بدي هم زندگی می کنند,چه کسی


از من محافظت خواهد کرد؟


فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ,

حتی اگر به قیمت جانش تمام شود .


کودك با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات

همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من


را خواهد آموخت,گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود


در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.


کودك فهمید که به زودي باید سفرش را آغاز کند.


او به آرامی یکسوال دیگر از خداوند پرسید:


خدایا !اگر من باید همین حالا بروم پس لطفاً نام فرشته ام را به من بگویید..


خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:


نام فرشته ات اهمیتی ندارد, می توانی او را ...


*** مادر***صدا کن



تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 | 2:40 | نویسنده : مریم |

شیطان

شیطان می گوید:

1-مسلمانی که صدای اذان را میشنود و نماز را ادا نمیکند پدر من است

2-مسلمانی که اضافه خرجی می کند برادر من است 

3-مسلمانی که از امام  پیشتر به رکوع میرود پسر من است

4-خانم مسلمان که با آمدن مهمان اعصاب خرابی میکند مادر من است

5-خانمی که بدون چادر(سر برهنه)میگردد خانم من است

6-مسلمانی که بدون گفتن بسم الله شروع به غذا خوردن کند اولاد من است

7-مسلمانی که این حرفها را به دیگران برساند دشمن من است

8-مسلمانی که خاموش بنشیند و به کسی چیزی نگوید دوست من است

        حالا متعلق به شما است که مرا دوست میدارید ویا دشمن؟



تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 | 1:52 | نویسنده : مریم |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.