داستانهای جالب ♫☺♥

داستانهای جالب ♫☺♥

مریم
داستانهای جالب ♫☺♥

با مرام

دریا آن نیست که پر از گوهر باشد ،

 دریا وجود توست که پر از معرفت است. .......خوش آمدی عزیز 

 



تاريخ : پنجشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۲ | 0:37 | نویسنده : مریم |

یا مهدی

عید است ولی بدون او غم داریم 

عاشق شده ایم و عشق را کم داریم 

ای کاش که این عید ظهورش برسد 

این گونه هزار عید با هم داریم 

اللهم عجل لولیک الفرج 



تاريخ : سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ | 14:10 | نویسنده : مریم |

سال نو

این عید به نور فاطمیه زیباست ، روزیه تمام سال من با زهراست 

با بردن نام فاطمه فهمیدم ، سالی که نکوست از بهارش پیداست 

در پناه مهدی فاطمه ( عج ) باشید …



تاريخ : سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ | 14:6 | نویسنده : مریم |

به حساب خود رسیدگی کنید

پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. 

 

 روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد 

 

 به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.  

پسرک پرسید: خانم، می توانم خواهش کنم 

 

 کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟زن پاسخ داد:  

 

کسی هست که این کار را برایم انجام  

می دهد.پسرک گفت: خانم، من این کار را  

 

با نصف قیمتی که به او می دهید، انجام خواهم 

 
داد.زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است. 

 

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: 

 

 خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه  

 

را هم برای تان جارو می کنم. دراین صورت شما 

 

 در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.  

 

مجددا زن پاسخش منفی بود. پسرک در حالی 

 

 که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. 

 

 مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود  

 

به سمتش رفت و گفت: پسر، از رفتارت خوشم آمد؛ 

 

 به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم  

 

کاری به تو بدهم. پسر جوان جواب داد:  

 

نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. 

 

 من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند. 



تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ | 14:14 | نویسنده : مریم |

یافاطمه(س)...

مدینه از چه این سان بی قراری 


تو هم از داغ زهرا سوگواری 


مدینه دیده ای جز زینب من 


کند یک چار ساله خانه داری 


شهادت حضرت فاطمه(س) تسلیت باد



تاريخ : شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳ | 3:17 | نویسنده : مریم |

بانو فاطمه(س)



تاريخ : پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ | 1:41 | نویسنده : مریم |

یازهرا(س)

ای نور خدا سرشته با آب و گِلَت / ای مهر علی راز هویدای دلت 

این ذکر هزارساله ی مهدی توست / ای یاس نبی « بِاَیِّ ذنب قتلت؟ . . .



تاريخ : پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ | 1:23 | نویسنده : مریم |

یا فاطمه (س)

نیازی از سر احساس خواهم / برات کربلا از یاس خواهم 

به حق پهلوی بشکسته ی او / طواف مرقد عباس خواهم . . .



تاريخ : پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ | 1:17 | نویسنده : مریم |

چوپان

چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان خود در یک مرغزار دورافتاده بود.  

 

ناگهان  سروکله‏ی یک اتومبیل جدید کروکی از میان گرد و غبار جاده‏های  

 

خاکی پیدا می‏شود. راننده ی آن اتومبیل   

که یک مرد جوان بالباسهای شیک بود

 

سرش را از پنجره اتومبیل بیرون آورد 

 

 و پرسید: اگر من به تو بگویم    

که دقیقا چند راس گوسفند داری،  

 یکی از آنها را به من خواهی داد؟

چوپان نگاهی به جوان تازه به دوران رسیده 

 

 و نگاهی به دامهایش که به آرامی در حال چریدن بودند انداخت ،

 

 و با وقار خاصی جواب مثبت داد.

جوان، ماشین خود را در گوشه‏ای پارک کرد  

 

و  کامپیوتر Notebook خود را به سرعت از ماشین بیرون آورد، 

 

 آن را به یک تلفن راه دور  وصل کرد، 

 

 وارد صفحه‏ی NASA روی اینترنت،  

 

جایی که می‏توانست سیستم جستجوی  

 

ماهواره‏ای ( GPS ) را فعال کند،شد.  

 

 منطقهی چراگاه را مشخص کرد،  

 

یک بانک اطلاعاتی با 60 صفحهی  کاربرگ Excel را به وجود آورد  

 

و فرمول پیچیده‏ی عملیاتی را وارد کامپیوتر  کرد.
 


بالاخره 150 صفحه‏ی اطلاعات خروجی سیستم را توسط یک چاپگر  

 

مینیاتوری  همراهش چاپ کرد و آنگاه در حالی که آنها را به چوپان می‏داد،  

 

گفت:....شما در اینجا دقیقا 1586 گوسفند داری. 



چوپان گفت: درست است. حالا همین‏طور که قبلا توافق کردیم، 

 

 می‏توانی یکی از گوسفندها را ببری.
 


آنگاه به نظاره ی مرد جوان  که مشغول انتخاب کردن  

 

و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبیلش بود پرداخت. 

 وقتی  کار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او کرد و گفت: 

 

 اگر من دقیقا به تو بگویم که  چه کاره هستی،  

 

گوسفند مرا پس خواهی داد؟
 


مرد جوان پاسخ داد: آری، چرا که نه!
 


چوپان گفت: تو یک مشاور هستی.
 


مرد جوان گفت: راست می‏گویی،  

 

اما  به من بگو که این را از کجا حدس زدی؟
 


چوپان پاسخ داد: کار ساده‏ای است.  

 

بدون  اینکه کسی از تو خواسته باشد، 

 

 به اینجا آمدی. برای پاسخ دادن به سوالی  

 

که خود من  جواب آن را از قبل می‏دانستم،  

 

مزد خواستی. مضافا، اینکه هیچ چیز راجع به کسب و کار  من نمی‏دانی،  

 

چون به جای گوسفند، سگ مرا برداشتی!!!!!!!!!! 



تاريخ : سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ | 1:42 | نویسنده : مریم |

ملانصرالدین

شبی ملانصرالدین خواب دید که کسی9 دینار به او می دهد، 

 اما او اصرار می کند که 10  دینار بدهد که عدد تمام باشد.  

در این وقت، از خواب بیدار شد و چیزی  در دستش ندید. 

 پشیمان شد و چشم هایش را بست و گفت:  

«باشد، همان9 دینار را بده، قبول دارم»



تاريخ : شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ | 0:43 | نویسنده : مریم |

رئیس جمهور

«شبی رئیس جمهوری یک کشور به همراه  

 

همسرش تصمیم گرفتند که کاری غیرعادی انجام دهند  

 

و برای شام به رستورانی که زیاد هم گران قیمت نبود، بروند.
 


وقتی آنها به رستوران رفتند صاحب رستوران از  

 

محافظان رئیس جمهور پرسید که آیا می تواند 

 

 خصوصی با همسر رئیس جمهور صحبت کند ، آنها اجازه دادند.
 

همسر رئیس جمهور به طور خصوصی با آن مرد صحبت کرد. 



بعد از آن رئیس جمهور از همسرش پرسید 

 

 که چرا او این همه مشتاق خصوصی صحبت کردن با تو بود؟ 
 


همسرش گفت که صاحب رستوران گفته  

 در ایام جوانیش دیوانه وار عاشق او بوده است ...  

 سپس رئیس جمهور گفت و اگر تو با او ازدواج می کردی 

 

 اکنون صاحب این رستوران بودی.  



همسر رئیس جمهور در پاسخ گفت: 

 

 اگر من با او ازدواج می‌کردم او الان رئیس جمهور بود...»



تاريخ : پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ | 16:9 | نویسنده : مریم |

آبدارچی شرکت مایکروسافت

مرد بیکاری برای آبدارچی گری در شرکت مایکروسافت تقاضای کار داد.  

رئیس هیات مدیره با او مصاحبه کرد  

 

و نمونه کارش را پسندید.سرانجام 

 

 به او گفت شما پذیرفته شده اید.

آدرس ایمیل تان را بدهید تا فرم های استخدام 

 

 را برای شما ارسال کنم. مرد جواب داد : 

 متاسفانه من کامپیوتر شخصی و ایمیل ندارم. 

 

ر ئیس گفت امروزه کسی که ایمیل ندارد وجود 

 

 خارجی ندارد و چنین کسی نیازی هم به شغل ندارد.
  


 مرد در کمال ناامیدی آنجا را ترک کرد.   

نمی دانست با ده دلاری که در جیب داشت چه کند.  

 

تصمیم گرفت یک جعبه گوجه فرنگی  

 

خریده دم در منازل مردم آن را بفروشد.  

 

او ظرف چند ساعت سرمایه اش را دوبرابر کرد.  

 به زودی یک گاری خرید. اندکی بعد یک کامیون 

 

 کوچک و چندی بعد هم ناوگان توزیع مواد غذایی خود را به راه انداخت! 


 
او دیگر مرد ثروتمند و معروفی شده بود.  

 تصمیم گرفت بیمه عمر بگیرد. به یک نمایندگی  

 بیمه رفت و سرویسی را انتخاب کرد. نماینده  

 

بیمه آدرس ایمیل او را خواست ولی مرد جواب داد 

 

 ایمیل ندارم. نماینده بیمه با تعجب پرسید شما ایمیل ندارید 

 

 ولی صاحب یکی از بزرگترین امپراتوری های توزیع مواد 

 

 غذایی در آمریکا هستید. تصورش را بکنید 

 

 اگر ایمیل داشتید چه می شدید؟
  


 مرد گفت: احتمالا آبدارچی شرکت مایکروسافت بودم.



تاريخ : پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ | 16:5 | نویسنده : مریم |

یا زینب کبری(س)

ز بیت مرتضی (ع) شاه ولایت اختری سر زد 


که از نور رخش، ارض و سما را زیب و زیور زد
 

بود میلاد زینب (س) آنکه اندر روز میلاد

  
در آغوش حسینش خنده بر روی برادر زد


تاريخ : سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ | 1:24 | نویسنده : مریم |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.