X
تبلیغات
داستانهای جالب ♫☺♥

داستانهای جالب ♫☺♥

با مرام

دریا آن نیست که پر از گوهر باشد ،

 

 دریا وجود توست که پر از معرفت است. .......

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1392 ساعت 0:37 توسط مریم |


نجار

نجار پیری بود که می خواست بازنشسته شود.

 

 او به کار فرمایش گفت که می خواهد ساختن خانه را رها کند

 

 و از زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد.

 

کار فرما از اینکه دید کارگر خوبش می خواهد کار را ترک کند،

 

ناراحت شد. او از نجار پیرخواست که به عنوان آخرین کار،

 

تنها یک خانه دیگر بسازد. نجار پیر قبول کرد، اما کاملا مشخص بود

 

 که دلش به این کار راضی نیست. او برای ساختن این خانه،

 

 از مصالح بسیار نا مرغوبی استفاده کرد

 

و با بی حوصلگی، به ساختن خانه ادامه داد.

 

وقتی کار به پایان رسید، کارفرما برای وارسی خانه آمد.

 

او کلید خانه را به نجار داد و گفت: این خانه متعلق به توست.

 

این هدیه ای است از طرف من برای تو.

 

نجار یکه خورد. مایه تاسف بود! اگر می دانست

 

که خانه ای برای خودش می سازد. حتما کارش را به گونه ای دیگر انجام می داد.....

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393 ساعت 13:6 توسط مریم |


فرعون

مي گويند ابليس، زماني نزد فرعون آمد

 

 در حاليکه فرعون خوشه اي انگور

 

در دست داشت و مي خورد، ابليس به او گفت:

 

  آيا هيچکس مي تواند اين خوشه انگور

 

را به مرواريد خوش آب و رنگ مبدل سازد؟


فرعون گفت: نه.


ابليس با

شيوه مخصوص خودش (

جادوگري و سحر) آن خوشه انگور

 

را به دانه هاي مرواريد تبديل کرد.


پس فرعون تعجب کرد و گفت:

 

  آفرين بر تو که استاد و ماهري.


ابليس سيلي اي بر گردن او زد و گفت:

 

مرا با اين استادي به بندگي قبول نکردند،

 

 تو با اين حماقت چگونه دعوي خدايي مي کني؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین 1393 ساعت 21:22 توسط مریم |


خدا

روزهای بدی در زندگی آدم می رسد

 

که هیچ کسی حتی نمی پرسد:

 

" خوبی ؟ "

 

برای چنین روزهای بدی نیاز به یگانه مهربانِ دلسوزی داری

 

  به شرطی که در روزهای خوب فراموشش نکرده باشی و نامش چه زیباست ... خدا ...

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1392 ساعت 1:50 توسط مریم |


جبهه

داشتم می رفتم سر کلاس.برعکس همیشه صدایی از کلاس نمی آمد


در را که بـاز کــردم


دیدم که هیچ کــس نیست روی تخته نوشته شده بــــود :

 


"بچه هــــای کلاس دوم فرهنـــگ همگـــی رفته اند جبهـــه



کلاس تا اطلاع ثانــــوی تعطیــل است"



من هم دیدم جایز نیست بمانـــم؛شاگـــرد برود و معلـــم بمانــــد؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1392 ساعت 1:49 توسط مریم |


بیل گیتس در رستوران

بعد از خوردن غذا بیل گیتس 5 دلار به عنوان انعام به پیش خدمت دادپیشخدمت ناراحت شد.


بیل گیتس متوجه ناراحتی پیشخدمت شد و سوال کرد : چه اتفاقی افتاده؟


پیشخدمت : من متعجب شدم ....


بخاطر اینکه در میز کناری پسر شما 50 دلار به من انعام داد

 

 درحالی که شما که پدر او هستید و پولدار ترین

 

انسان روی زمین هستید فقط 5دلار انعام می دهید !

 


گیتس خندید و جواب معنا داری گفت :



او پسر پولدار ترین مرد روی زمینه و من پسر یک نجار ساده ام.

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1392 ساعت 1:46 توسط مریم |


قران

آيا ميدانيد وقتي در حال حمل قرآن هستيد شيطان دچار درد شديد در سر ميشود

 

وباز كردن قرآن شيطان را تجزيه ميكند

 

وبا خواندن قرآن به حالت غش فرو ميرود

 

و خواندن قرآن باعث در اغما رفتنش ميشود

 

و آيا ميدانيد زماني كه ميخواهيد دوباره اين پيام را به ديگران منتقل كنيد

 

شيطان سعي خواهد كرد شما را منصرف سازد

 

فريب شيطان را نخور . . .

 

پس حق داريد اين پست رو كپي كنيد و توي وب هاتون بزاريد!

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1392 ساعت 1:44 توسط مریم |


بازنشر

این دعا را منتشر کنید و ببینید

 

چطور غمهایتان از بین میرود .

 

((سبحان الله یا فارج الهم و یا کاشف الغم فرج همی و یسر امری

 

و ارحم ضعفی و قله حیلتی و ارزقنی من حیث لا احتسب یارب العالمین))

 

حضرت محمد (ص) فرمودند :هرکس مردم را از این دعا با خبر کند در گرفتاریش گشایش پیدا میکند.....

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1392 ساعت 1:38 توسط مریم |


“ماجرای تخفیف گرفتن دختر بدحجاب”

هر بار که برای خرید می رفت,کلی تخفیف

 

 می گرفت.می گفتː<تو خرید بلد نیستی!

 

یه بار با من بیا;برات یه تخفیف حسابی می گیرم.

 

آن روز با فروشنده جوان,با ناز و کرشمه از هر دری

 

 حرف زد وخندید.نیم ساعت بعد ,پس از فروش حیا

 

و نجابتش توانست مانتو را با ده هزار تومان تخفیف بخرد!

 

استشمام رایحه تو لیاقت می خواهد,نگاه های هرزه

 

مانند علف هرز جلوی رشد گل وجودت را می گیرند!

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1392 ساعت 1:35 توسط مریم |


شهدا

افسر عراقی تعریف می کرد:

 

یه پسر بچه رو گرفتیم که ازش حرف بکشیم.

 

آوردنش سنگر من. خیلی کم سن و سال بود.

 

بهش گفتم : مگه سن سربازی توی ایران هجده سال تمام نیست؟

 

سرش رو تکان داد. گفتم : تو که هنوز هجده سالت نشده !

 

بعد هم مسخره اش کردم و گفتم:

 

شاید به خاطر جنگ امام خمینی کارش به جایی

 

رسیده که دست به دامن شما بچه ها

 

شده و سن سربازی رو کم کرده؟

 

جوابش خیلی من رو اذیت کرد با لحن فیلسوفانه ای گفت:

 

سن سربازی پایین نیومده سن عاشقی و غیرت پایین اومده....

 

 

هدیه به ارواح طیبه شهدا و تعجیل در فرج صلوات

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1392 ساعت 1:31 توسط مریم |