داستانهای جالب ♫☺♥

داستانهای جالب ♫☺♥

مریم
داستانهای جالب ♫☺♥

با مرام

دریا آن نیست که پر از گوهر باشد ،

 دریا وجود توست که پر از معرفت است. .......خوش آمدی عزیز 

 



تاريخ : پنجشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۲ | 0:37 | نویسنده : مریم |

ملانصرالدین

شبی ملانصرالدین خواب دید که کسی9 دینار به او می دهد، 

 اما او اصرار می کند که 10  دینار بدهد که عدد تمام باشد.  

در این وقت، از خواب بیدار شد و چیزی  در دستش ندید. 

 پشیمان شد و چشم هایش را بست و گفت:  

«باشد، همان9 دینار را بده، قبول دارم»



تاريخ : شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ | 0:43 | نویسنده : مریم |

رئیس جمهور

«شبی رئیس جمهوری یک کشور به همراه  

 

همسرش تصمیم گرفتند که کاری غیرعادی انجام دهند  

 

و برای شام به رستورانی که زیاد هم گران قیمت نبود، بروند.
 


وقتی آنها به رستوران رفتند صاحب رستوران از  

 

محافظان رئیس جمهور پرسید که آیا می تواند 

 

 خصوصی با همسر رئیس جمهور صحبت کند ، آنها اجازه دادند.
 

همسر رئیس جمهور به طور خصوصی با آن مرد صحبت کرد. 



بعد از آن رئیس جمهور از همسرش پرسید 

 

 که چرا او این همه مشتاق خصوصی صحبت کردن با تو بود؟ 
 


همسرش گفت که صاحب رستوران گفته  

 در ایام جوانیش دیوانه وار عاشق او بوده است ...  

 سپس رئیس جمهور گفت و اگر تو با او ازدواج می کردی 

 

 اکنون صاحب این رستوران بودی.  



همسر رئیس جمهور در پاسخ گفت: 

 

 اگر من با او ازدواج می‌کردم او الان رئیس جمهور بود...»



تاريخ : پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ | 16:9 | نویسنده : مریم |

آبدارچی شرکت مایکروسافت

مرد بیکاری برای آبدارچی گری در شرکت مایکروسافت تقاضای کار داد.  

رئیس هیات مدیره با او مصاحبه کرد  

 

و نمونه کارش را پسندید.سرانجام 

 

 به او گفت شما پذیرفته شده اید.

آدرس ایمیل تان را بدهید تا فرم های استخدام 

 

 را برای شما ارسال کنم. مرد جواب داد : 

 متاسفانه من کامپیوتر شخصی و ایمیل ندارم. 

 

ر ئیس گفت امروزه کسی که ایمیل ندارد وجود 

 

 خارجی ندارد و چنین کسی نیازی هم به شغل ندارد.
  


 مرد در کمال ناامیدی آنجا را ترک کرد.   

نمی دانست با ده دلاری که در جیب داشت چه کند.  

 

تصمیم گرفت یک جعبه گوجه فرنگی  

 

خریده دم در منازل مردم آن را بفروشد.  

 

او ظرف چند ساعت سرمایه اش را دوبرابر کرد.  

 به زودی یک گاری خرید. اندکی بعد یک کامیون 

 

 کوچک و چندی بعد هم ناوگان توزیع مواد غذایی خود را به راه انداخت! 


 
او دیگر مرد ثروتمند و معروفی شده بود.  

 تصمیم گرفت بیمه عمر بگیرد. به یک نمایندگی  

 بیمه رفت و سرویسی را انتخاب کرد. نماینده  

 

بیمه آدرس ایمیل او را خواست ولی مرد جواب داد 

 

 ایمیل ندارم. نماینده بیمه با تعجب پرسید شما ایمیل ندارید 

 

 ولی صاحب یکی از بزرگترین امپراتوری های توزیع مواد 

 

 غذایی در آمریکا هستید. تصورش را بکنید 

 

 اگر ایمیل داشتید چه می شدید؟
  


 مرد گفت: احتمالا آبدارچی شرکت مایکروسافت بودم.



تاريخ : پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ | 16:5 | نویسنده : مریم |

یا زینب کبری(س)

ز بیت مرتضی (ع) شاه ولایت اختری سر زد 


که از نور رخش، ارض و سما را زیب و زیور زد
 

بود میلاد زینب (س) آنکه اندر روز میلاد

  
در آغوش حسینش خنده بر روی برادر زد


تاريخ : سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ | 1:24 | نویسنده : مریم |

شیاد

قاضی دادگاه، آدم شیادی که مال مردم را بالا می کشید 

 

 محکوم کرد که روی الاغ  سوار کنند و  

 

در همه جای شهر بگردانند و جار بزنند  

 

که او آدم کلاشی است و  کسی به او پول ندهد. 


 در پایان روز صاحب الاغ از او کرایه خواست. 


یارو با پوزخند گفت: مرد حسابی!  

 

خودت از صبح تا حالا داری فریاد می زنی 

 

 که من  پول مردم را بالا می کشم،  

 

حالا با چه امیدی از بنده کرایه الاغت را مطالبه  می کنی؟!
 



تاريخ : شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ | 0:41 | نویسنده : مریم |

هدف



تاريخ : شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ | 0:29 | نویسنده : مریم |

خدای بزرگ



تاريخ : پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ | 2:30 | نویسنده : مریم |

عزرائیل

مسافر روی صندلی جلو می نشینه.  

 

یه دقیقه بعد مسافر از راننده تاکسی می پرسه:  

 

آقا منو می شناسی؟ راننده می گه:  


نه…راننده واسه یه مسافر خانم که دست تکون می داده نگه می داره  

 

و خانمه عقب می نشینه. مسافر مرد دوباره از راننده می پرسه: 

 

 منو می شناسی؟ راننده می گه: نه. شما؟  


مسافر مرد می گه: من عزرائیلم. راننده می گه: برو بابا!  

 

اُسکول گیر آوردی؟ یهو خانمه از عقب به راننده می گه :   

ببخشید آقا شما دارین با کی حرف می زنین؟ راننده تا  


اینو می شنوه ترمز می زنه و از ترس فرار می 
 

کنه…







 

بعد زنه و مرده با هم ماشین رو می دزدند!



تاريخ : پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ | 2:27 | نویسنده : مریم |

طبیعت



تاريخ : پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ | 2:6 | نویسنده : مریم |

فقر

چرچيل وزير چاق بريتانيا به برناردشو که وزير لاغري بود گفت:  

 

هرکس تو را ببيند فکر مي کند بريتانيا را فقر غذايي فرا گرفته است
.

برناردشو جواب داد: و هرکس تو را ببيند علت اين فقر را مي فهمد!!! 



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ | 14:12 | نویسنده : مریم |

پاییز

ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﭘﺎﯾﯿﺰ ...

ﺩﺳﺘﺶ ﻧﻤﮏ ﻧﺪﺍﺭﺩ ... 

ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻣﯿﺒﺨﺸﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺗﻬﻤﺖ 

ﻧﺎﺭﻭﺍﯼ ﺧﺰﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﯿﺰﻧﻨﺪ. 

ﺧﻮﺩﻣﺎﻧﯿﻢ ... ﺗﻘﺼﯿﺮ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﺳﺖ؛ 

ﺑﻠﺪ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﺜﻞ " ﺑﻬﺎﺭ " ﺧﻮﺩﮔﯿﺮ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﺎ ﺷﺐ ﻋﯿﺪﯼ ﺯﯾﺮﻟﻔﻈﯽ 

ﺑﮕﯿﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﻧﺎﺯ ﻭ ﮐﺮﺷﻤﻪ ﺳﺎﻝ ﺗﺤﻮﯾﻠﯽ ﺭﺍ ﻫﺪﯾﻪ ﺩﻫﺪ ... 

ﺳﯿﺎﺳﺖ "ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ "ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻇﺎﻫﺮ ﺑﺎ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﮔﺮﻡ ﻭ 

ﺻﻤﯿﻤﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﻭﻟﯽ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺧﻨﺠﺮﯼ ﺳﻮﺯﻧﺎﮎ ﺑﺰﻧﺪ. 

ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ..... 

ﺑﺨﺖ ﻭ ﺍﻗﺒﺎﻝ "ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ " ﻫﻢ ﻧﺼﯿﺒﺶ ﻧﺸﺪﻩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺳﺮﺩﯼ ﻭ 

ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺗﯿﺶ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺍﻫﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ . 

ﺍﻭ "ﭘﺎﯾﯿﺰ " ﺍﺳﺖ ﺭﻭ ﺭﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ ...ﺳﺎﺩﻩ ﺩﻝ 

ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﺍﮔﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﯼ ﺁﺩﻣﻬﺎ 

ﺑﺮﯾﺰﺩ ...ﺭﻭﺯﯼ .. ﺟﺎﯾﯽ ...ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ... ﺍﺯ ﺧﻮﺑﯿﻬﺎﯾﺶ ﯾﺎﺩ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ . 

ﺧﺒﺮ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺭﺍﺳﺖ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺎﯼ 

ﻣﺤﺒﺘﺶ ﻧﻤﯿﮕﺬﺍﺭﻧﺪ .. ﻋﺎﺩﺕ ﺍﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺳﺖ ..ﯾﮑﯽ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ 

ﭘﺎﯾﯿﺰ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﯾﺎﺩﺷﺎﻥ ﻣﯿﺮﻭﺩ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺳﻢ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺭﺍ ﯾﺎﺩﺷﺎﻥ 

ﺩﺍﺩﻩ ﺍﯼ ... 

ﺩﺳﺖ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﭘﺎ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺑﺮﮔﻬﺎﯾﺖ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻧﺪ 

ﻭ ﻣﯿﮕﺬﺭﻧﺪ ﺗﻨﻬﺎ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﻣﯿﻤﺎﻧﺪ ... " ﺻﺪﺍﯼ ﺧﺶ ﺧﺶ 

ﺑﺮﮔﻬﺎﯼ ﺗﻮ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ ﺁﻧﻬﺎﺳﺖ !...." 



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ | 13:57 | نویسنده : مریم |

ما می آییم



تاريخ : سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳ | 2:43 | نویسنده : مریم |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.