داستانهای جالب ♫☺♥

داستانهای جالب ♫☺♥

مریم
داستانهای جالب ♫☺♥

با مرام

دریا آن نیست که پر از گوهر باشد ،

 

 دریا وجود توست که پر از معرفت است. .......

 

 



تاريخ : پنجشنبه هفدهم بهمن 1392 | 0:37 | نویسنده : مریم |

خدا و کودك

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:


می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید,

 

اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم


براي زندگی به آنجا بروم؟


خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاري از فرشتگان,

 

من یکی را براي تو در نظر گرفته ام, او از تو نگهداري
خواهد کرد


اما کودك هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه,

 

گفت : اما اینجا در بهشت, من هیچ کاري جز


خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها براي شادي من کافی هستند.


خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند

 

و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس


خواهی کرد و شاد خواهی بود


کودك ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم

مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟...


خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو,

 

زیباترین و شیرینترین واژه هایی را که ممکن است بشنوي در


گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري

به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.


کودك با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ,چه کنم؟


اما خدا براي این سوال هم پاسخی داشت:

فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد


می دهد که چگونه دعا کنی.


کودك سرش را برگرداند و پرسید:

 

شنیده ام که در زمین انسان هاي بدي هم زندگی می کنند,چه کسی


از من محافظت خواهد کرد؟


فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ,

حتی اگر به قیمت جانش تمام شود .


کودك با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات

همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من


را خواهد آموخت,گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود


در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.


کودك فهمید که به زودي باید سفرش را آغاز کند.


او به آرامی یکسوال دیگر از خداوند پرسید:


خدایا !اگر من باید همین حالا بروم پس لطفاً نام فرشته ام را به من بگویید..


خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:


نام فرشته ات اهمیتی ندارد, می توانی او را ...


*** مادر***صدا کن



تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 | 2:40 | نویسنده : مریم |

شیطان

شیطان می گوید:

1-مسلمانی که صدای اذان را میشنود و نماز را ادا نمیکند پدر من است

2-مسلمانی که اضافه خرجی می کند برادر من است 

3-مسلمانی که از امام  پیشتر به رکوع میرود پسر من است

4-خانم مسلمان که با آمدن مهمان اعصاب خرابی میکند مادر من است

5-خانمی که بدون چادر(سر برهنه)میگردد خانم من است

6-مسلمانی که بدون گفتن بسم الله شروع به غذا خوردن کند اولاد من است

7-مسلمانی که این حرفها را به دیگران برساند دشمن من است

8-مسلمانی که خاموش بنشیند و به کسی چیزی نگوید دوست من است

        حالا متعلق به شما است که مرا دوست میدارید ویا دشمن؟



تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 | 1:52 | نویسنده : مریم |

یا امام محمدباقر

امام باقر (ع) :

خداوند دنیا را به دوست و دشمن خود می دهد ، اما دینش را فقط به دوست خود می بخشد

 

 

 

 



تاريخ : چهارشنبه نهم مهر 1393 | 23:18 | نویسنده : مریم |

یا مهدی

مرحوم آیت الله مجتهدی تهرانی (ره) :

یک روز در ایام تحصیل در نجف اشرف، پس از اقامه نماز پشت سر آیت الله مدنی، دیدم که ایشان شدیدا دارند گریه می‌کنند و شانه‌هایشان از شدت گریه تکان می‌خورد، رفتم پیش آیت الله مدنی و گفتم: ببخشید، اتفاقی افتاده که این طور شما به گریه افتاده‌اید؟

ایشان فرمودند: یک لحظه، امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را دیدم که به پشت سر من اشاره نموده و فرمودند:" آقای مدنی! نگاه کن! شیعیان من بعد از نماز، سریع می‌روند دنبال کار خودشان و هیچکدام برای فرج من دعا نمی‌کنند. و من از گلایه امام زمان (عج) به گریه افتادم.

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم کن لولیک الحجـة بن الحسـن صلواتک

علیه و علی آبائـه فی هذه السـاعه و فـی کل

ساعة ولیاً و حافظاً وقائداً وناصراً و دلیلا ً و عینا

حتی تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فیها طویلا

برحمتک یا ارحم الراحمین



تاريخ : چهارشنبه نهم مهر 1393 | 1:58 | نویسنده : مریم |

لیلی تشنه تر شد

لیلی گفت: امانتی ات زیادی داغ است. زیادی تند است.


خاکستر لیلی هم دارد می سوزد، امانتی ات را پس می گیری؟


خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم، خاکسترت را پس می گیرم.


لیلی گفت: کاش مادر می شدم، مجنون بچه اش را بغل می کرد.


خدا گفت: مادری بهانه عشق است، بهانه سوختن؛

 

تو بی بهانه عاشقی، تو بی بهانه می سوزی.


لیلی گفت: دلم زندگی می خواهد، ساده، بی تاب، بی تب.


خدا گفت: اما من تب و تابم، بی من می میری...


لیلی گفت: پایان قصه ام زیادی غم انگیز است، مرگ من، مرگ مجنون،


پایان قصه ام را عوض می کنی؟



خدا گفت: پایان قصه ات اشک است. اشک دریاست؛


دریا تشنگی است و من آبم، تشنگی و آب. پایانی از این قشنگتر بلدی؟


لیلی گریه کرد. لیلی تشنه تر شد.


خدا خندید.



تاريخ : شنبه پنجم مهر 1393 | 2:2 | نویسنده : مریم |

گاهی باید نشنید

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو

 

 تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.



بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند

 

 که گودال چقدر عمیق است

 

به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد.


دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند

 

که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند:

 

 که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند

 

 و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم

 

گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت.

 

 سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.



 اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد.

 

هر چه بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد

 

او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد.

 

وقتی بیرون آمد. بقیه قورباغه ها از او پرسیدند:

 

مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟



 معلوم شد که قورباغه ناشنواست.

 

 در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند

 



تاريخ : شنبه پنجم مهر 1393 | 1:53 | نویسنده : مریم |

عشق های امروزی

زن و مرد از راهي مي رفتند، ماموران آنها
 
 
را ديدند وآنها را خواستند!
 

پرسيدند شما چه نسبتي با هم داريد؟
 

زن و مرد جواب دادند زن و شوهريم
 

ماموران مدرك خواستند،
 

زن و مرد گفتند نداريم !
 

ماموران گفتند چگونه باور كنيم كه شما زن و شوهريد ؟!
 
 

زن و مرد گفتند براي ثابت كردن اين
 
 
 
  امرنشانه هاي فراواني داريم ... !

اول اينكه آن افرادی كه شما مي گوييد دست

 

در دست هم مي روند،

 


ما دستهايمان از هم جداست!

دوم، آنها هنگام راه رفتن و صحبت كردن

 

به هم نگاه مي كنند،

 


ما رويمان به طرف ديگريست!

 

سوم آنكه آنها هنگام صحبت كردن و راه رفتن،با هم

 

با احساس حرف مي زنند،

 

 


ما احساسي به هم نداريم!

چهارم آنكه آنها با هم بگو بخند مي كنند،


می بینید که، ما غمگينيم!

پنجم، آنها چسبيده به هم راه مي روند،

 


اما يكي ازما جلوترازدیگری مي رود!

 

ششم آنكه آنها هنگام با هم بودن كيكي،

 

 

بستني ای، چيزي مي خورند،

 


ما هيچ نمي خوريم!

 

هفتم، آنها هنگام با هم بودن بهترين لباسهايشان را مي پوشند،

 

 


ما لباسهاي کهنه تنمان است.. !

هشتم، ...


ماموران گفتند


خیلی خوب،


برويد،


برويد،..


فقط بروید

 



تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393 | 23:26 | نویسنده : مریم |

قرآن

قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ ۞ اللَّهُ الصَّمَدُ ۞ لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ ۞ وَ لَمْ يَكُن لَّهُ كُفُوًا أَحَدٌ ۞

 

بعضيا حاضرטּ هر چرتى رو بزارטּ تو پستاشوטּ اما از نشر قراטּ

 

פֿـجالت میڪشــטּ خدایاعاقبت ب خیرشه هرکی ک اینو کپی کنه



تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393 | 0:50 | نویسنده : مریم |

کلاس فلسفه

پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد

 

 و بار سنگین خود را روبروي دانشجویان

خود روي میز گذاشت.

وقتی کلاس شروع شد, بدون هیچ کلمه اي,

 

یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر

کردن آن با چند توپ گلف کرد.

سپس از شاگردان خود پرسید که, آیا این ظرف پر است؟

و همه دانشجویان موافقت کردند.

سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه...

 

ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد.

 

 

سنگریزه ها در بین مناطق باز

 

 بین توپ هاي گلف قرار گرفتند

سپس دوباره از دانشجویان پرسید

 

که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.

بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه

 

 را برداشت و داخل شیشه ریخت و

 

 خوب البته, ماسه ها همه جاهاي خالی

رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید

 

که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند:

"بله".

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت

 

 و روي همه محتویات داخل شیشه خالی کرد.

 

در حقیقت دارم جاهاي خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!

 همه دانشجویان خندیدند.

در حالی که صداي خنده فرو می نشست, پروفسور گفت:

 حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که

این شیشه نمایی از زندگی شماست,

 

توپهاي گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند خدایتان,

 

 

خانواده تان, فرزندانتان, سلامتیتان ,

 

دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهاي

دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند,

 

باز زندگیتان پاي برجا خواهد بود.

اما سنگریزه ها سایر چیزهاي قابل اهمیت

 

 هستند مثل کارتان, خانه تان و ماشی نتان.

 

 ماسه ها هم سایر

چیزها هستند- مسایل خیلی ساده.

 

 

پروفسور ادامه داد:

"اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید, دیگر جایی براي

 

سنگریزه ها و توپهاي گلف

باقی نمی مونه, درست عین زندگیتان.

 

اگر شما همه زمان و انرژیتان را روي چیزهاي ساده و پیش پا

افتاده صرف کنین, دیگر جایی و زمانی براي

 

 مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی

که براي شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادي کنین,

 

 با فرزندانتان بازي کنین, زمانی رو براي چک آپ

پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به

 

بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.

همیشه زمان براي تمیز کردن خانه و تعمیر

 

 خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.

.....

اول مواظب توپ هاي گلف باشین, چیزهایی

 

که واقعاً برایتان اهمیت دارند, موارد داراي اهمیت رو

 

مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند.

 

یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید:

 

 پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟

پروفسور لبخند زد و گفت:

 

 خوشحالم که پرسیدي. این فقط براي این بود

 

 که به شما نشون بدم که مهم

نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست,

 

 

 

همیشه در زندگی شلوغ هم , جائی براي صرف دو فنجان

قهوه با یکدوست هست!

 



تاريخ : چهارشنبه یکم مرداد 1393 | 4:23 | نویسنده : مریم |

روزه:

خیلی سخته! هیفده   هیجده  ساعت آدم نه آب بخوره نه غذا؟

 

 توي این گرما؟ هر جور فکر می کنم می

بینم نمی شه نمی تونم!

 

راست می گی خانوم جواهري جون! منم که زخم معده دارم.

 

دکترم هیچی سرش نمی شه می گفت

 

میتونی روزه بگیري. بهش گفتم من که نمی تونم,

 

شما رو نمی دونم! نذاشتم هیچکدوم از بچه هام هم روزه

 

بگیرن. گناه دارن بیچاره ها با این گرما!

 

همین موقع که دو همسایه طبقه بالا مشغول حرف زدن بودند ,

 

 با صداي اذان, مائده دخترك نه ساله

همسایه طبقه پایین, یک دانه خرما در دستش گرفته بود

 

و دلش نمی آمد روزه طولانی اش را باز کند.......

 



تاريخ : چهارشنبه یکم مرداد 1393 | 4:12 | نویسنده : مریم |

پیله ابریشم

روزي سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد .

 

شخصی نشست و ساعتها تقلاي پروانه

 

 براي بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد.

 

ناگهان تقلاي پروانه متوق شدو به نظر رسید

 

  که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد.

 

آن شخص خواست به پروانه کمک کند و با یک قیچی

 

 سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله

 

خارج شد اما جثهاش ضعی و بالهایش چروکیده بودند.

 

آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد .

 

او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود

 

و پرواز کند اما نه تنها چنین نشد و برعکس ,

 

پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمین بخزد

 

و هرگز نتوانست پرواز کند . آن شخص مهربان نفهمید

 

که محدودیت پیله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ

 

ریز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود

 

تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود

 

و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد .

 

گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم.

 

اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم

 

فلج میشدیم به اندازه کافی قوي نمیشدیم

 

و هر گز نمی توانستیم پرواز کنیم



تاريخ : چهارشنبه یکم مرداد 1393 | 4:7 | نویسنده : مریم |

در جستجوي خدا

کوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد.

 

رفت که دنبال خدا بگردد و گفت: تا کوله ام از خدا

 

 پر نشود برنخواهم گشت.

 

 

نهالی رنجور و کوچک کنار راه ایستاده

 

بود, مسافر با خنده اي

 

 

 

رو به درخت گفت: چه تلخ است کنار جاده

 

بودن و نرفتن

 

درخت زیرلب گفت: ولی تلخ تر آن است که

 

 

بروي وبی رهاورد برگردي.

 

 

 کاش می دانستی آنچه در

 

 

 جستوجوي آنی  , همین جاست...

 

مسافر رفت و گفت: یک درخت از راه چه می داند, پاهایش

 

 

در گل است اوهیچگاه لذت جستوجو را نخواهد یافت

 

ونشنید که درخت گفت اما من جستوجو

 

را از خودآغازکرده ام

 

 

 وسفرمراکسی نخواهد دید جزآنکه باید

 

مسافررفت وکوله اش سنگین بود هزارسالگذشت هزارسالِ

 

 پرخم وپیچ هزارسالِ بالا وپست

 

مسافربازگشت رنجور وناامید خدارا نیافته  بود

 

 اماغرورش راگم کرده بود..

 

به ابتداي جاده رسید جاده اي که روزي

 

ازآن آغاز کرده بود

 

 

 درختی هزار ساله بالا بلندو سبز

 

 

 کنار جاده بود

 

زیرسایه اش نشست تالختی  بیا ساید

 

مسافردرخت رابه یاد نیاورد امادرخت اورامیشناخت

 

درخت گفت سلام مسافر درکوله ات چه داري مراهم میهمان کن

 

مسافرگفت بالابلند تنومندم شرمنده ام

 

کوله ام خالی است وهیچ چیز ندارم

 

 

درخت گفت: چه خوب, وقتی هیچ چیز نداري, همه چیز داري.

 

 

 

اما آن روز که می رفتی, در کوله ات همه چیز

 

داشتی, غرور کمترینش بود, جاده آن را از تو گرفت.

 

حالا در کوله ات جا براي خدا هست و قدري از حقیقت

 

را در کوله مسافر ریخت...

دست هاي مسافر از اشراق پر شد و چشم هایش از حیرت

 

 

درخشید و گفت: هزار سال رفتم وپیدا نکردم و

 

تو نرفته اي, این همه یافتی!

 

درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم , 

 

 

 و پیمودن خود, دشوارتر از پیمودن جاده هاست ...

 

این داستان برداشتی است از فرمایش حضرت علی (ع)

 

"من عرف نفسه فقد عرف ربه"

آن کس که خود را شناخت به تحقیق که خدا را شناخته است..



تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393 | 17:0 | نویسنده : مریم |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.