داستانهای جالب ♫☺♥

با مرام

دریا آن نیست که پر از گوهر باشد ،

 

 دریا وجود توست که پر از معرفت است. .......

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1392 ساعت 0:37 توسط مریم |


عشق های امروزی

زن و مرد از راهي مي رفتند، ماموران آنها
 
 
را ديدند وآنها را خواستند!
 

پرسيدند شما چه نسبتي با هم داريد؟
 

زن و مرد جواب دادند زن و شوهريم
 

ماموران مدرك خواستند،
 

زن و مرد گفتند نداريم !
 

ماموران گفتند چگونه باور كنيم كه شما زن و شوهريد ؟!
 
 

زن و مرد گفتند براي ثابت كردن اين
 
 
 
  امرنشانه هاي فراواني داريم ... !

اول اينكه آن افرادی كه شما مي گوييد دست

 

در دست هم مي روند،

 


ما دستهايمان از هم جداست!

دوم، آنها هنگام راه رفتن و صحبت كردن

 

به هم نگاه مي كنند،

 


ما رويمان به طرف ديگريست!

 

سوم آنكه آنها هنگام صحبت كردن و راه رفتن،با هم

 

با احساس حرف مي زنند،

 

 


ما احساسي به هم نداريم!

چهارم آنكه آنها با هم بگو بخند مي كنند،


می بینید که، ما غمگينيم!

پنجم، آنها چسبيده به هم راه مي روند،

 


اما يكي ازما جلوترازدیگری مي رود!

 

ششم آنكه آنها هنگام با هم بودن كيكي،

 

 

بستني ای، چيزي مي خورند،

 


ما هيچ نمي خوريم!

 

هفتم، آنها هنگام با هم بودن بهترين لباسهايشان را مي پوشند،

 

 


ما لباسهاي کهنه تنمان است.. !

هشتم، ...


ماموران گفتند


خیلی خوب،


برويد،


برويد،..


فقط بروید

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393 ساعت 23:26 توسط مریم |


قرآن

قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ ۞ اللَّهُ الصَّمَدُ ۞ لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ ۞ وَ لَمْ يَكُن لَّهُ كُفُوًا أَحَدٌ ۞

 

بعضيا حاضرטּ هر چرتى رو بزارטּ تو پستاشوטּ اما از نشر قراטּ

 

פֿـجالت میڪشــטּ خدایاعاقبت ب خیرشه هرکی ک اینو کپی کنه

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393 ساعت 0:50 توسط مریم |


کلاس فلسفه

پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد

 

 و بار سنگین خود را روبروي دانشجویان

خود روي میز گذاشت.

وقتی کلاس شروع شد, بدون هیچ کلمه اي,

 

یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر

کردن آن با چند توپ گلف کرد.

سپس از شاگردان خود پرسید که, آیا این ظرف پر است؟

و همه دانشجویان موافقت کردند.

سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه...

 

ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد.

 

 

سنگریزه ها در بین مناطق باز

 

 بین توپ هاي گلف قرار گرفتند

سپس دوباره از دانشجویان پرسید

 

که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.

بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه

 

 را برداشت و داخل شیشه ریخت و

 

 خوب البته, ماسه ها همه جاهاي خالی

رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید

 

که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند:

"بله".

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت

 

 و روي همه محتویات داخل شیشه خالی کرد.

 

در حقیقت دارم جاهاي خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!

 همه دانشجویان خندیدند.

در حالی که صداي خنده فرو می نشست, پروفسور گفت:

 حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که

این شیشه نمایی از زندگی شماست,

 

توپهاي گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند خدایتان,

 

 

خانواده تان, فرزندانتان, سلامتیتان ,

 

دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهاي

دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند,

 

باز زندگیتان پاي برجا خواهد بود.

اما سنگریزه ها سایر چیزهاي قابل اهمیت

 

 هستند مثل کارتان, خانه تان و ماشی نتان.

 

 ماسه ها هم سایر

چیزها هستند- مسایل خیلی ساده.

 

 

پروفسور ادامه داد:

"اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید, دیگر جایی براي

 

سنگریزه ها و توپهاي گلف

باقی نمی مونه, درست عین زندگیتان.

 

اگر شما همه زمان و انرژیتان را روي چیزهاي ساده و پیش پا

افتاده صرف کنین, دیگر جایی و زمانی براي

 

 مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی

که براي شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادي کنین,

 

 با فرزندانتان بازي کنین, زمانی رو براي چک آپ

پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به

 

بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.

همیشه زمان براي تمیز کردن خانه و تعمیر

 

 خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.

.....

اول مواظب توپ هاي گلف باشین, چیزهایی

 

که واقعاً برایتان اهمیت دارند, موارد داراي اهمیت رو

 

مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند.

 

یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید:

 

 پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟

پروفسور لبخند زد و گفت:

 

 خوشحالم که پرسیدي. این فقط براي این بود

 

 که به شما نشون بدم که مهم

نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست,

 

 

 

همیشه در زندگی شلوغ هم , جائی براي صرف دو فنجان

قهوه با یکدوست هست!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد 1393 ساعت 4:23 توسط مریم |


روزه:

خیلی سخته! هیفده   هیجده  ساعت آدم نه آب بخوره نه غذا؟

 

 توي این گرما؟ هر جور فکر می کنم می

بینم نمی شه نمی تونم!

 

راست می گی خانوم جواهري جون! منم که زخم معده دارم.

 

دکترم هیچی سرش نمی شه می گفت

 

میتونی روزه بگیري. بهش گفتم من که نمی تونم,

 

شما رو نمی دونم! نذاشتم هیچکدوم از بچه هام هم روزه

 

بگیرن. گناه دارن بیچاره ها با این گرما!

 

همین موقع که دو همسایه طبقه بالا مشغول حرف زدن بودند ,

 

 با صداي اذان, مائده دخترك نه ساله

همسایه طبقه پایین, یک دانه خرما در دستش گرفته بود

 

و دلش نمی آمد روزه طولانی اش را باز کند.......

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد 1393 ساعت 4:12 توسط مریم |


پیله ابریشم

روزي سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد .

 

شخصی نشست و ساعتها تقلاي پروانه

 

 براي بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد.

 

ناگهان تقلاي پروانه متوق شدو به نظر رسید

 

  که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد.

 

آن شخص خواست به پروانه کمک کند و با یک قیچی

 

 سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله

 

خارج شد اما جثهاش ضعی و بالهایش چروکیده بودند.

 

آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد .

 

او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود

 

و پرواز کند اما نه تنها چنین نشد و برعکس ,

 

پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمین بخزد

 

و هرگز نتوانست پرواز کند . آن شخص مهربان نفهمید

 

که محدودیت پیله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ

 

ریز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود

 

تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود

 

و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد .

 

گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم.

 

اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم

 

فلج میشدیم به اندازه کافی قوي نمیشدیم

 

و هر گز نمی توانستیم پرواز کنیم

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد 1393 ساعت 4:7 توسط مریم |


در جستجوي خدا

کوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد.

 

رفت که دنبال خدا بگردد و گفت: تا کوله ام از خدا

 

 پر نشود برنخواهم گشت.

 

 

نهالی رنجور و کوچک کنار راه ایستاده

 

بود, مسافر با خنده اي

 

 

 

رو به درخت گفت: چه تلخ است کنار جاده

 

بودن و نرفتن

 

درخت زیرلب گفت: ولی تلخ تر آن است که

 

 

بروي وبی رهاورد برگردي.

 

 

 کاش می دانستی آنچه در

 

 

 جستوجوي آنی  , همین جاست...

 

مسافر رفت و گفت: یک درخت از راه چه می داند, پاهایش

 

 

در گل است اوهیچگاه لذت جستوجو را نخواهد یافت

 

ونشنید که درخت گفت اما من جستوجو

 

را از خودآغازکرده ام

 

 

 وسفرمراکسی نخواهد دید جزآنکه باید

 

مسافررفت وکوله اش سنگین بود هزارسالگذشت هزارسالِ

 

 پرخم وپیچ هزارسالِ بالا وپست

 

مسافربازگشت رنجور وناامید خدارا نیافته  بود

 

 اماغرورش راگم کرده بود..

 

به ابتداي جاده رسید جاده اي که روزي

 

ازآن آغاز کرده بود

 

 

 درختی هزار ساله بالا بلندو سبز

 

 

 کنار جاده بود

 

زیرسایه اش نشست تالختی  بیا ساید

 

مسافردرخت رابه یاد نیاورد امادرخت اورامیشناخت

 

درخت گفت سلام مسافر درکوله ات چه داري مراهم میهمان کن

 

مسافرگفت بالابلند تنومندم شرمنده ام

 

کوله ام خالی است وهیچ چیز ندارم

 

 

درخت گفت: چه خوب, وقتی هیچ چیز نداري, همه چیز داري.

 

 

 

اما آن روز که می رفتی, در کوله ات همه چیز

 

داشتی, غرور کمترینش بود, جاده آن را از تو گرفت.

 

حالا در کوله ات جا براي خدا هست و قدري از حقیقت

 

را در کوله مسافر ریخت...

دست هاي مسافر از اشراق پر شد و چشم هایش از حیرت

 

 

درخشید و گفت: هزار سال رفتم وپیدا نکردم و

 

تو نرفته اي, این همه یافتی!

 

درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم , 

 

 

 و پیمودن خود, دشوارتر از پیمودن جاده هاست ...

 

این داستان برداشتی است از فرمایش حضرت علی (ع)

 

"من عرف نفسه فقد عرف ربه"

آن کس که خود را شناخت به تحقیق که خدا را شناخته است..

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393 ساعت 17:0 توسط مریم |


عشق بدون قید و شرط

مردي در عالم رویا فرشته اي را دید

 

 

 که در یک دستش مشعل و

 

 

 در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و

 

در جاده اي روشن و تاریک راه می رفت.

 

مرد جلو رفت و از فرشته پرسید: این مشعل و

 

 سطل آب را کجا می بري؟

 

فرشته جواب داد: می خواهم با این

 

 مشعل بهشت را آتش بزنم

 

 

و با این سطل آب، آتش هاي جهنم را

 

 

خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی

 

 واقعاً خدا را دوست دارد!

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393 ساعت 16:50 توسط مریم |


هیچوقت به یک زن دروغ نگو!

مردي با همسرش تماس گرفت و گفت:

 

"عزیزم ازم خواستن که با رئیس و چند تا از دوستاش براي

 

ماهیگیري به کانادا بریم"

 

ما به مدت یک هفته اونجا می مونیم.

 

این فرصت خوبیه تا ارتقاي شغلی

 

که منتظرش بودم بگیرم پس لطفا

 

لباس کافی براي یک هفته برام

 

بردار و وسایل ماهیگیریمو هم آماده کن

 

 

ما از اداره حرکت می کنیم و من سر

 

راه وسایلم رو از خونه بر می دارم ,

 

راستی اون لباساي راحتی

 

ابریشمی آبی رنگه رو هم بردار!

 

 

زن با خودش فکر کرد که این مساله

 

 یک کمی غیرطبیعیه اما بخاطر

 

 این که نشون بده همسر خوبیه دقیقا

 

کارایی رو که همسرش خواسته بود انجام داد

 

هفته بعد مرده اومد خونه ,

 

یک کمی خسته به نظر می رسید

 

اما ظاهرش خوب ومرتب بود.

 

همسرش بهش خوش آمد گفت و ازش پرسید

 

ماهی هم گرفتی یا نه ؟

 

مرد گفت :"آره یه عالمه ماهی قزل آلا,

 

چند تا ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم.

 

اما چرا اون

 

لباس راحتیارو که گفته بودم واسم نذاشتی ؟"

 

زن جواب داد : لباساي راحتی رو توي جعبه وسایل

 

ماهیگیریت گذاشته بودم!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم خرداد 1393 ساعت 0:38 توسط مریم |


+ نوشته شده در دوشنبه پنجم خرداد 1393 ساعت 20:36 توسط مریم |


یا رسول الله

 

نور عترت آمد از آیینه ام

کیست در غار حرای سینه ام

رگ رگم پیغام احمد می دهد

سینه ام بوی محمد می دهد

 

بعثت پیامبر اکرم(ص) مبارک باد

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم خرداد 1393 ساعت 20:26 توسط مریم |


شرلوك هولمز

شرلوك هولمز

شرلوك هولمز کارآگاه معروف و معاونش واتسون

 

 رفته بودند صحرا نوردي و شب هم چادري زدند و زیر

 

آن خوابیدند. نیمه هاي شب هولمز بیدار شد و آسمان را نگریست.

 

 بعد واتسون را بیدار کرد و گفت:

 

 

نگاهی به آن بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟

 

واتسون گفت: میلیونها ستاره می بینم.

 

هولمز گفت: چه نتیجه میگیري؟

 

واتسون گفت: از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که

 

 

خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم.

 

از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیریم که

 

 

 زهره در برج مشتري است، پس باید اوایل تابستان باشد.

 

از لحاظ فیزیکی، نتیجه میگیریم که مریخ در

 

 

محاذات قطب است، پس ساعت باید حدود سه نیمه شب باشد.

شرلوك هولمز قدري فکر کرد و گفت:

 

 واتسون تو احمقی بیش نیستی. نتیجه اول و مهمی که باید بگیري

 

اینست که چادر ما را دزدیده اند!

 

بله، در زندگی همه ما بعضی وقتها بهترین و

 

 ساده ترین جواب و راه حل کنار دستمونه، ولی این قدر به دور

 

دستها نگاه میکنیم که آن را نمی بینیم

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم خرداد 1393 ساعت 0:32 توسط مریم |


السلام علیک یا امام موسی کاظم

کن روان اشک غم ای شیعه به دامان امروز

تسلیت ده به شهنشاه خراسان امروز

کشته شد موسی بن جعفر ز جفای هارون

زیر زنجیر بلا، گوشه ی زندان امروز

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم خرداد 1393 ساعت 0:26 توسط مریم |