داستانهای جالب ♫☺♥

داستانهای جالب ♫☺♥

مریم
داستانهای جالب ♫☺♥

خوش آمدید دوستان

آدم ها را بدون اینکه به وجودشان نیاز داشته باشی ؛ 

دوست بدار !
 
کاری که خدا با تو می کند ... 
 خوش آمدید



تاريخ : پنجشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۲ | 0:37 | نویسنده : مریم |

پدر وپسر

روزي پيرمردي نامه اي به پسرش که در زندان بود نوشت: 


پسرم امسال نمي توانم زمين را شخم بزنم، 

 

 چون تو نيستي و من هم توانش را ندارم
 

پسر در جواب نامه پدر  


نوشت:
 

پدر، حتي فکر شخم زدن زمين را هم نکن  

 

چون من پول هايي که دزديده ام را  


 آنجا دفن کرده ام
 

پليس ها که نامه پسر را خوانده بودند، 

 

 تمام زمين را کندند اما چيزي پيدا نکردند
 

پسر نامه ديگري براي پدرش نوشت و گفت:  

 

پدرجان، اين تنها کاري 
 

بود که توانستم برايت انجام دهم، زمين ات آماده است 



تاريخ : سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 3:34 | نویسنده : مریم |

آمریکای ضد ایران وایرانی

مردی دارد در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم میزند 

 

 که ناگهان میبیند سگی به دختر بچه ای حمله کرده است   

مرد به طرف انها میدود و با سگ درگیر میشود.. 

 

سرانجام سگ را میکشد و زندگی دختربچه ای را نجات میدهد..  

پلیسی که صحنه را دیده بود به سمت آنها  

 می آید و میگوید :تو یک قهرمانی...  


 فردا در روزنامه ها می نویسند :  


  یک نیویورکی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد!  


 اما آن مرد می گوید: من نیوریورکی نیستم!
  

پس روزنامه های صبح می نویسند: 


  

امریکایی شجاع جان دختر بچه ای را 
 

نجات داد!!
  

آن مرد دوباره میگوید: من امریکایی نیستم!!
  

از او میپرسند :خب 
 

پس تو کجایی هستی ؟


««« من ایرانی هستم »»» 



فردای آن روز روزنامه ها این طور می نویسند :  


 یک تندروی مسلمان سگ بی گناه امریکایی را کشت!!! 



تاريخ : شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ | 2:31 | نویسنده : مریم |

طبیعت...



تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ | 2:31 | نویسنده : مریم |

بهلول

روزی خلیفه بهلول را احضار کرد که:  

خوابی دیده ام  و میخواهم تعبیرش کنی 



بهلول گفت:چیست؟
 


خلیفه گفت:خواب دیدم به جانور وحشتناکی تبدیل شده ام  

 

و نعره زنان به اطراف خود هجوم میبرم  

 

و آنچه از خرد و کلان در سر راه خود 
 

میبینم در هم شکسته و می بلعم. 

 

حالا بگو تعبیرش چیست؟

 

بهلول گفت:من تعبیر واقعیت ندانم فقط خواب تعبیر میکنم!!! 



تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ | 2:16 | نویسنده : مریم |

یا مهدی

عید است ولی بدون او غم داریم 

عاشق شده ایم و عشق را کم داریم 

ای کاش که این عید ظهورش برسد 

این گونه هزار عید با هم داریم 

اللهم عجل لولیک الفرج 



تاريخ : سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ | 14:10 | نویسنده : مریم |

سال نو

این عید به نور فاطمیه زیباست ، روزیه تمام سال من با زهراست 

با بردن نام فاطمه فهمیدم ، سالی که نکوست از بهارش پیداست 

در پناه مهدی فاطمه ( عج ) باشید …



تاريخ : سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ | 14:6 | نویسنده : مریم |

به حساب خود رسیدگی کنید

پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. 

 

 روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد 

 

 به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.  

پسرک پرسید: خانم، می توانم خواهش کنم 

 

 کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟زن پاسخ داد:  

 

کسی هست که این کار را برایم انجام  

می دهد.پسرک گفت: خانم، من این کار را  

 

با نصف قیمتی که به او می دهید، انجام خواهم 

 
داد.زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است. 

 

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: 

 

 خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه  

 

را هم برای تان جارو می کنم. دراین صورت شما 

 

 در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.  

 

مجددا زن پاسخش منفی بود. پسرک در حالی 

 

 که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. 

 

 مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود  

 

به سمتش رفت و گفت: پسر، از رفتارت خوشم آمد؛ 

 

 به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم  

 

کاری به تو بدهم. پسر جوان جواب داد:  

 

نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. 

 

 من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند. 



تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ | 14:14 | نویسنده : مریم |

یافاطمه(س)...

مدینه از چه این سان بی قراری 


تو هم از داغ زهرا سوگواری 


مدینه دیده ای جز زینب من 


کند یک چار ساله خانه داری 


شهادت حضرت فاطمه(س) تسلیت باد



تاريخ : شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳ | 3:17 | نویسنده : مریم |

بانو فاطمه(س)



تاريخ : پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ | 1:41 | نویسنده : مریم |

یازهرا(س)

ای نور خدا سرشته با آب و گِلَت / ای مهر علی راز هویدای دلت 

این ذکر هزارساله ی مهدی توست / ای یاس نبی « بِاَیِّ ذنب قتلت؟ . . .



تاريخ : پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ | 1:23 | نویسنده : مریم |

یا فاطمه (س)

نیازی از سر احساس خواهم / برات کربلا از یاس خواهم 

به حق پهلوی بشکسته ی او / طواف مرقد عباس خواهم . . .



تاريخ : پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ | 1:17 | نویسنده : مریم |

چوپان

چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان خود در یک مرغزار دورافتاده بود.  

 

ناگهان  سروکله‏ی یک اتومبیل جدید کروکی از میان گرد و غبار جاده‏های  

 

خاکی پیدا می‏شود. راننده ی آن اتومبیل   

که یک مرد جوان بالباسهای شیک بود

 

سرش را از پنجره اتومبیل بیرون آورد 

 

 و پرسید: اگر من به تو بگویم    

که دقیقا چند راس گوسفند داری،  

 یکی از آنها را به من خواهی داد؟

چوپان نگاهی به جوان تازه به دوران رسیده 

 

 و نگاهی به دامهایش که به آرامی در حال چریدن بودند انداخت ،

 

 و با وقار خاصی جواب مثبت داد.

جوان، ماشین خود را در گوشه‏ای پارک کرد  

 

و  کامپیوتر Notebook خود را به سرعت از ماشین بیرون آورد، 

 

 آن را به یک تلفن راه دور  وصل کرد، 

 

 وارد صفحه‏ی NASA روی اینترنت،  

 

جایی که می‏توانست سیستم جستجوی  

 

ماهواره‏ای ( GPS ) را فعال کند،شد.  

 

 منطقهی چراگاه را مشخص کرد،  

 

یک بانک اطلاعاتی با 60 صفحهی  کاربرگ Excel را به وجود آورد  

 

و فرمول پیچیده‏ی عملیاتی را وارد کامپیوتر  کرد.
 


بالاخره 150 صفحه‏ی اطلاعات خروجی سیستم را توسط یک چاپگر  

 

مینیاتوری  همراهش چاپ کرد و آنگاه در حالی که آنها را به چوپان می‏داد،  

 

گفت:....شما در اینجا دقیقا 1586 گوسفند داری. 



چوپان گفت: درست است. حالا همین‏طور که قبلا توافق کردیم، 

 

 می‏توانی یکی از گوسفندها را ببری.
 


آنگاه به نظاره ی مرد جوان  که مشغول انتخاب کردن  

 

و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبیلش بود پرداخت. 

 وقتی  کار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او کرد و گفت: 

 

 اگر من دقیقا به تو بگویم که  چه کاره هستی،  

 

گوسفند مرا پس خواهی داد؟
 


مرد جوان پاسخ داد: آری، چرا که نه!
 


چوپان گفت: تو یک مشاور هستی.
 


مرد جوان گفت: راست می‏گویی،  

 

اما  به من بگو که این را از کجا حدس زدی؟
 


چوپان پاسخ داد: کار ساده‏ای است.  

 

بدون  اینکه کسی از تو خواسته باشد، 

 

 به اینجا آمدی. برای پاسخ دادن به سوالی  

 

که خود من  جواب آن را از قبل می‏دانستم،  

 

مزد خواستی. مضافا، اینکه هیچ چیز راجع به کسب و کار  من نمی‏دانی،  

 

چون به جای گوسفند، سگ مرا برداشتی!!!!!!!!!! 



تاريخ : سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ | 1:42 | نویسنده : مریم |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.